روزی که تازیانه به هفت آسمان زدند | | آتش به خانه ای نه، که بر خاندان زدند |
شب سر کشیده بود ز پابوس آفتاب | | سرگشته بود ماه و، ره کاروان زدند |
وقتی سکوت، نامه تزویر مهر کرد | | بس زخم ها به نام مداوا به جان زدند |
راه غدیر بسته و چاه سقیفه باز | | سرچشمه را مسیر به مردابشان زدند |
شیر خدا غریب و آن همه کفتار، آشنا | | مکر از مدینه ماند که بر کوفیان زدند |
آن شعله های هول که در خیمه ها گرفت | | اندک شراره ایست کز اینجا در آن زدند |
بر آسمان، زمان، چه نفس گیر می گذشت | | وقتی گره به گردن حق، ریسمان زدند |
دست خدا چو بسته به بند فریب بود | | سیلی به گونه های حقیقت عیان زدند |
خون گریه کرد میخ و سیه روی ماند در | | کوثر به خون نشست و ملایک فغان زدند |
نفرین به ما که شیفتگان نوازشیم | | زان پس که تازیانه به هفت آسمان زدند |